..:In Sphere Of Silence:..

من عاقبت از این کلبه تنهایی خواهم رفت, پروانه ای که داشت می رفت این فال را برای قلبم دید.

 
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  

 

 زیبایی ها را

            از چه روی

                   در تو جستجو می کنم

 حال آنکه در تو

            چیزی جز

                   تاریکی نمی یابم

 


کلمات کليدي:
 
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  

 

خورشید چون کاسه مسین برفراز دریا می درخشید که اندک اندک چون انگور دانه ای پاییزی در دل دریا آرمیدن گرفته و فروغ خود را از سر این مردمان برگرفت تا بار دیگرشب بر پهنه آسمان گسترده گردد و ما آدمیان باید بار دیگر شکر به جای آوریم که طلوع و غروب دیگری را شاهد بودیم ،طلوعی که نویدبخش  نشاط و غروبی که زمزمه حیات بود


کلمات کليدي:
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳  

 در نسیم پاییزی این روزها

 دلم خسته تر از آنست که خستگی و شکستگی را فریاد بزنم

 گاه به این می اندیشم که جایم را با برگها عوض کنم

 زمانی کوتاه را جامه ای رنگین بر تن کرده،

 شادمانه خود را به دست نسیم سپرده

 و همگام با نوای باران به رقص در آیم

 آنگاه آرام آرام دست در دست نسیم،

 به آغوش خاک آمده

 در آغوش سرد اما پر مهرش آرام گیرم


کلمات کليدي: برگهای خزان
 
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸  

 

کاش باران عشق را

در میان امواج دلم

جایی بود برای سکنی گزیدن


کلمات کليدي: عشق ،love
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  

آموخته ام که رقص درختان را

در تپش باد بجویم

شاید که اندوهم نیز خیال رقص به سر بپروراند

و لختی مرا ترک گوید


کلمات کليدي:
خزان دل شاعر
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢  

 

شاعر که شدی

 نجوای برگهای خزان،

 تو را با خود می برد

 و نسیم عاشقت می سازد

دلت را مراقب باش ای شاعر

که خنیاگر روزگار آن را در هم خواهد شکست


کلمات کليدي: برگهای خزان ،خنیاگر ،عشق ،love
 
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  

 در باغ دلم گشوده ام پنجره ای

 کو شاخه گلی که رو بیارد به برم

 کو رود زلال عاشقان ملکوت

 ریزد به دل خسته و بشکسته من

 این باغ دلم گشته کویری سوزان

 کو آب ازل که زنده سازد دل من

 کو بلبل خوش لحن که در باغ دلم

 خواند ترانه ای به هنگام اذان

 پ.ن: این رو 10 سال پیش نوشته بودم و دیروز لای کتابم پیداش کردم


کلمات کليدي:
ماه نور
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

 

دستهای میکاییل از رزق پر بود .از روزی. از هزاران خوراک و خوردنی، اما چشم های آدمی همیشه نگران بود دست هایش خالی و دهانش باز. مییکال به خدا گفت:خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شود خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟چقدر!خداوند به میکاییل گفت:آن چه آدمی را سیر می کند نان نیست نور است تو مامور آنی که نان بیاوری اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدم به جای نور نان می خورد گرسنه خواهد ماند

***

میکاییل راز نور و نان را به فرشته ای گفت و او نیز به فرشته ای دیگر و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه ی هفت آسمان این راز را دانستند تنها آدم بود که نمیدانست اما رازها سر می روند پس راز نان و نور هم سر رفت وآدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است پس در جست و جوی نور برآمد در جست و جوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع

اما آدم همیشه شتاب می کند برای خوردن نور هم شتاب کرد و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است نه در شمع و نه در ستاره و نه در ماه

او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید اما باز هم گرسنه بود

***

خداوند به جبرئیل گفت:سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت و بگذار و گفت:هر کس بر سر این سفره بنشیند سیر خواهد شد

سفره ی خدا گسترده شد از این سر جهان تا آنسوی هستی اما آدم ها آمدند و رفتند و از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند

اما گاهی فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد و گاهی فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان عشق رونق گرفت و گاهی فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید...

***

سفره ی خداوند پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است میکاییل نان قسمت می کند آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می گیرند میکاییل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید که نور از نان بهتر است

 پ.ن: این متن زیبا از من نیست

پ.ن: امیدوارم نهایت استفاده رو از این ماه ببریم


کلمات کليدي: رمضان ،میکاییل ،رزق ،نور
 
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱  

 

و درین معرکه اندر دل غمگین خدا

کودکی می ترسد

بلبلی می خواند

و شقایق اندر این دام بلا می ماند


کلمات کليدي:
سکوت
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦  

امشب نیز آسمان در بی سامانی افکارم می باردو

من همچنان سکوت را به نظاره نشسته ام


کلمات کليدي: